چهارشنبه 15 خرداد 1392

دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
دلیل اثبات وجود خدا چیست؟
دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
1-برهان امکان، یا برهان «امکان و وجوب».
این برهان از چهار مقدمه یقینی تشکیل می یابد:
الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند.
این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.
ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد.
این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل میشود که آن را علت می نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است.
با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر میشود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر، موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر میباشند و وجود هر یک از آنها به وسیلة علتی ایجاب میشود (مقدمه سوم).
اکنون اگر فرض کنیم که وجود آنها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنیم که سلسلة علل،تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آنها باطل و محال میباشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیریم که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.
این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آنها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آنها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آنها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد.
به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمیکند» اما درباره علت صادق نیست که: «تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه «تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.
مثال: فرض میکنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آنها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، میگوید «تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم میگوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد.
اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آنها به زبان حال میگویند «تا» آن یکی دیگر پیدا نکند، ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد.
از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که اینها وجود پیدا کرده اند.
3- برهان تجربی (دلیل علمی )
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیستشناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمهای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنشهای این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشنتر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوقالعاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازندهای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیدهتر و عجیبتر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
پی نوشت:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
قبلی
بعدیبالا
خشم خدا به چه معنایی می باشد؟
دلایل وجود خدا به عنوان قدرت برتر در جهان هستی چیست؟
از ديدگاه قرآن، راههاي اثبات وجود خدا چيست؟
اعتقادبه وجود خدا، اصل مشترك ميان همه شرايع آسماني ميباشد، و اصولاً فصلِ مميّزِ انسان الهي (پيرو هر شريعتي كه ميخواهد باشد) از فرد مادي در همين امر نهفته است.قرآن كريم وجود خدا را امري روشن و بينياز از دليل ميداند، و هرگونه شك و ترديد در اينباره را بيمورد تلقي ميكند. چنانكه ميفرمايد: «أَفِي اللهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ الأَرضِ» ابراهيم/10 در عين روشن بودن وجود خدا، قرآن براي كساني كه ميخواهند از طريق تفكر و استدلال، خدا را بشناسند و شك و ترديدهاي احتمالي را از ذهن خويش بزدايند، راههايي را پيش روي آنان گشوده است كه مهمترين آنها طرق زير است:
1- احساس وابستگي و نيازمندي انسان به موجودي برتر كه در شرايط ويژهاي خود را نشان ميدهد، و اين همان نداي فطرت انساني است كه او را به سوي مبدء آفرينش فرا ميخواند. قرآن ميفرمايد:
«فأَقِمْ وَجْهَكَ للدِّينِ حَنيفاً فطْرَهَ الله الّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها» روم/30
نيز ميفرمايد: «فَأذا رَكِبُوا في الفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخلصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إلي البّرِّ إذا هُمْ يُشْرِكُونَ» عنكبوت/65 [آنگاه كه در كشتي مينشينند {و كشتي آنان، در تلاطم امواج سهمگين دريا، در آستانه غرق شدن قرار ميگيرد} خالصانه خدا را ميخوانند، ولي آنگاه كه آنان را به ساحل نجات رساند، شرك ميورزند].
2- دعوت به مطالعه عالم طبيعت و تأمل در شگفتيهاي آن كه نشانههاي روشن وجود خداوند است؛ نشانههايي كه حاكي از مداخله علم و قدرت تدبير حكيمانه در جهان هستي است:
«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمواتِ و الأرضِ وَ اخْتلافِ اللّيل و النَّهارِ لاياتٍ لاُولي الأَلبابِ» آل عمران/190: [بدرستي كه در آفرينش آسمانها و زمين و گردش شب و روز نشانههايي براي خردمندان است].
از نظر اسلام سودمندترين وسيله براي خداشناسي چيست؟
رسول گرامي(ص) ميفرمايد: «أعرفكم بنفسه أعرفكم بربّه» يعني خودشناسي كليد خداشناسي است و خداشناسي از خودشناسي سرچشمه مي گيرد، زيرا آن كس كه خود را بشناسد طبعا تعلق خود را خواهد شناخت و شناسايي چنين تعلق، جدا از شناسايي متعلق (خدا) نيست.امير مؤمنان ميفرمايد: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» مقصود از معرفت نفس، تعلق وجودي او است، شناخت اين بخش از نفس، جدا از شناخت آغاز و پايان هستي او نيست.و در برخي از احاديث مطالعه انفسي سودمندترين وسيله براي خداشناسي معرفي شده است و امير مؤمنان ميفرمايد: «المعرفة بالنفس أنفع المعرفتين» يعني خودشناسي و درونگرايي و سير در نفس خويش، سودمندترين يكي از دو شناخت است. حالا شناخت دوم كدام شناخت است كه سير انفسي از آن نافعتر است از بياني كه هم اكنون تقديم ميداريم روشن ميگردد.
توضيح اينكه در قرآن براي شناخت خدا دو راه معرفي شده است:
1. شناخت آفاقي و بررسي موجودات برون از ذات.
2. شناخت انفسي و سير در نفس خويش.
و به هر دو راه در دو آية ياد شدة در زير اشاره شده است:
الف: «وَ فِي الأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنين * وَ في أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُون» ذاريات/20ـ21
ب: «سَنُرِيِهِمْ آياتِنا فِي الآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّي يتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبَْكَ أَنَّهُ عَلي كُلَّ شَيْءٍ شَهيدٌ» فصلت/53
جمله «و في الأَرض آيات» در آيه نخست و جمله «آياتنا في الآفاق» در آية دوم اشاره به خداشناسي از طريق مطالعه نشانههاي وجود او در جهان خارج از وجود انسان، از كهكشان تا اتم است، همچنانكه جمله «و في أنفسكم» در آيه نخست و «و في أَنفسهم» در آية دوم اشاره به خودشناسي از طريق معرفت نفس است. سخن در اينجاست كه چرا شناخت خدا از طريق سير در انفس، نافعتر و سودمندتر از راه نخست است كه امام دربارة آن ميگويد:
«المعرفة بالنفس أنفع المعرفتين» شايد نكتة آن اين باشد كه معرفت نخست معرفت به علم حصولي است كه انسان در آن غرق در مفاهيم و معاني ميباشد و با چيدن صغري و كبري به نتيجه ميرسد، و در اين معرفت گام از محيط معاني و مفاهيم كه جايگاه همگي، ذهن است فراتر نميگذارد و از طريق يك رشته تصورات كه حكم آيينه را دارند به حقيقتي نائل ميآيد در حالي كه طريق دوم كنكاشي در پيرامون مفاهيم و معاني نيست در آنجا از طريق شهود و تعلق خويش به مقام واجب، به حقيقت پي ميبرد، و در پيمودن اين طريق از الفاظ و مفاهيم و تصورات كمك نميگيرد بلكه هر چه هست رؤيت و شهود با ديده قلب و بينايي روح است كه از هر نوع شك و ترديد پيراسته ميباشد.
تفاوت اين دو مرحله تفاوت شنيدن و رؤيت است، فرض كنيم انساني آتش را نديده و نشنيده است، در مرحله نخست با خصوصيات آن از طريق سمع آشنا ميشود، و در مرحلة بعد، آتش برافروخته را مشاهده ميكند. و تفاوت ميان اين دو مرحله فراوان است گاهي گام فراتر مي نهد و از مرحله رؤيت به مرحلة چشيدن ميرسد و آن در جايي است كه معرفت به حد كمال برسد.
قرآن به پارهاي از مراحل شهود در سوره تكاثر اشاره ميفرمايد:
«كَلّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقين * لَتَرَوُنَّ الجَحِيم * ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ اليَقينِ» تكاثر / 5 ـ 7
يعني انسان در ساية تكامل يقين به مرحلهاي ميرسد كه از همين جهان دوزخ را مشاهده ميكند. از اينجا است كه معرفت انفسي بر معرفت آفاقي مزيت پيدا ميكند مانند مزيت علم حضوري نسبت به علم حصولي.
سودمندتر بودن سير انفسي بيان ديگري دارد و آن اينكه سير آفاقي جنبة علمي و آگاهي دارد و در اين سير، انسان از نظام جهان و قوانين حاكم بر آفرينش خامه نقاش را كشف ميكند، امّا چه بسا نظر در اين سير، در كشف نظام متوقف ميگردد و به روي ديگر آن كه اين نظام مخلوق فاعل قادر و تواناست، توجه نميكند در حالي كه هر پديدهاي از پديدههاي جهان بسان سكه دو رويه است يك طرف سكه نظامات مادي، و روية ديگر آن وابستگي به جهان برتر است، كاشفان اسرار طبيعت در سير آفاق به يك رويه توجه ميكنند و از رويه ديگر غفلت ميورزند، در حالي كه در سير انفسي مستقيماً با خامه نقاش بلكه با خود نقاش سر و كار دارد و آن را به گونهاي لمس ميكند و پيرو راه امير مؤمنان ميشود كه فرمود: «لم أعبد رباً لم أره»
از اين بيان روشن ميشود كه چرا معرفت نفس «انفع المعرفتين» است.
سير آفاقي و انفسي، حجابها را يكي پس از ديگري كنار ميزند و پس از طي مراحلي، انسان در خود كمالي را احساس ميكند و خود را در محضر خدا مشاهده ميكند، و خدا را بالاتر و برتر از آن ميداند كه حجابي مانع از شهود او گردد، سخنان سالار شهيدان در دعاي عرفه، ناظر به اين گروه است و از زبان اين نوع انسانها سخن ميگويد: خدايا تو بينياز از آن هستي كه شناسايي تو، به دليل نياز داشته باشد، و اصلاً براي تو غيبتي تصور نميشود، تا فردي براي شناسايي، نيازمند به دليل باشد چنانكه ميفرمايد:
«چگونه با چيزي كه در وجود خود به تو نياز دارد ميتوان بر هستي تو استدلال كرد، آيا ميتوان تصور كرد غير تو آشكار باشد امّا آن ظهور براي تو نباشد، تا آنجا كه غير تو، آشكار كنندة تو گردد، كي از محيط وجود ما غايب گشتي تا به راهنمايي محتاج شوي كه به سوي تو دلالت كند و كي دور شدي تا آثار و آفريدههاي تو به سوي تو رهنمون شوند، كور باد چشمي كه تو را بر خود رقيب و ناظر نبيند. و زيانكار، بندهاي كه از مهر تو در دل حظي نداشته باشد»


